تبلیغات
آفتاب پنهان - مطالب مناسبتها
 
 
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
  • ویژگی های جامعه منتظر ظهور منجی

    بشر از روزی كه پا به عرصه گیتی نهاده در آرزوی یك زندگی اجتماعی خوش و سعادت‌بخش است، و در راه رسیدن به آن تلاش و كوشش می‌كند و همیشه از جان و دل خواستار یك عصر درخشان و اجتماع صالحی است كه ظلم و تعدّی در آن نباشد....

    ادامه مطلب ...
  • امام ، پناه از شیطان

    یکی از مهم ترین شؤون امام علیه السّلام که تأمین کننده‌ی اساسی ترین نیاز ما به ایشان است، ملجأ و پناه بودن امام علیه السّلام است...

    ادامه مطلب ...
  • عرصه‌های مشترک عامه و خاصه در موضوع مهدویّت

    یکی از موارد اتفاقی بین شیعه و اهل سنّت در قضیه‌ی مهدویّت، اتفاق بر اصل آن است. امت اسلامی ـ به غیر از گروهی اندک از غربزدگان و روشنفکر نمایان مانند احمد امین مصری ـ بر این مسأله اتّفاق دارند که ...

    ادامه مطلب ...
  • زن منتظر و منتظر‌پروری

    در طول تاریخ تشیع، یكی از نقش‌های بی‌بدیل زنان، دفاع از ولایت و تلاش برای حفظ این ارزش الهی بوده است، به ویژه در عصر غیبت كه تقریباً امكان ایفای نقش مردان برای دفاع از ولایت، به سبب اختناق شدید، كم‌رنگ بوده است، زنان، فعالانه برای حفظ فرهنگ مهدویت در جامعه نقش آفرینی كرده‌اند...

    ادامه مطلب ...
  • ما بی صاحب نیستیم !

    آقای شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی فرمود: « یکی از مواقعی که من به حضور مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ( یا یکی از اصحابشان ) مشرف شدم و ایشان را نشناختم، سالی بود که اصفهان بسیار سرد شد و نزدیک پنجاه روز آفتاب دیده نمی شد و مدام برف می بارید. سرما بحدی شد که نهرهای جاری یخ بسته بود. ...

    ادامه مطلب ...
پنجشنبه 12 مرداد 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
باشد. هر چه تو بگویی. اما آخر چشم را خدا برای چه آفریده؟ این پلک‏ها و این مژگان به چه هدفی خلق شده؟ پس تماشا، چه گرهی از ما می‏ گشاید؟

عزیز دلم! از من نخواه که ساده حرف بزنم! از من نخواه، که با زبان مردم زمین تکلم کنم. آخر تو که می‏دانی، تو آن جا بودی و دیدی، آن لحظه که کثیر بن سلمه، نفس نفس زنان از راه رسید. مقابلم ایستاد.لب‏هایش خشکیده بود. چیزی نمانده بود که نگاهش، چشم‏ها را بدرد. ناگاه لبانش را گشود:

یا رسول الله صلی الله علیه و آله! می‏دانی چه دیده‏ ام؟!

گمان کردم جبرئیل بر او نازل شده فکر کردم جام وحی را نوشیده، که چنین عطشناک اشک می ‏ریخت گفتم: آرام باش کثیر! بگو چه اتفاقی افتاده. گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله! حسن... حسن تو را، کنار صخره ‏ی سخت دیدم. دست خود را در سنگی فرو برد و از میان آن، مشتی عسل سفید بیرون آورد.!

نمی ‏دانستم چه کنم. تبسم را بر لب‏هایم بنشانم و به استحکام دستان برادرت لبخند بزنم، یا از سستی ایمان امت خویش اشک بریزم. تو کوچک بودی آن قدر که از تو توقع جواب نبود. اما به چشمان بی‏کرانت خیره ماندم و با صدایی که از حنجره ‏ی تو برمی‏ خاست، گفتم: کثیر! وای بر تو که تعجب می‏کنی؟ آیا انکار می‏کنی قدرت فرزندم را بر این حالات؟!

او سید بزرگی است که میان دو گروه از مسلمانان را اصلاح می‏کند.
او سروری است، که اهل آسمان‏ها در عرش و اهل زمین بر خاک، اطاعتش می‏کنند.... [1] .

اما... اما حسین علیه‏السلام من! دیشب وقتی دوباره به چشمانت نگاه کردم، در آن وسعت خونین، فریادی جاری بود. نه. تو لب نگشودی. تو نگفتی. تو فریاد نزدی، ولی من شنیدم گوش آسمان لرزید. پرده‏ های سکوت گسست.تو لب نگشودی، ولی ما شنیدیم. ما دیدیم که حسین علیه‏ السلام خسته ‏تر از همیشه می‏گرید و نجوا می‏کند:

یا رسول الله صلی الله علیه و آله پس چه شد که اهل زمین حسن علیه ‏السلام تو را انکار کردند؟ چه شد که خاکیان، پیکر خسته‏ ی حسن علیه‏ السلام را در تیررس نیزه ‏های کینه قرار دادند؟ چرا؟

چه بگویم حسینم
لطفا برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید.؟! چه بگویم؟ گفتن چه سودی دارد؟ مگر شما را نمی‏ شناختند؟ مگر آن شب را سپری نکردند، که تو و برادرت حسن علیه‏السلام در خانه‏ ام بازی می‏ کردید؟ یادت هست؟ آن قدر سرگرم بودیم که شب از نیمه گذشت. حس کردم زهرا علیه السلام چشم انتظارتان است. گفتم: عزیزانم! برخیزید و نزد مادرتان برگردید. و شما بی‏ درنگ به سوی خانه شتافتید. آسمان تاریک‏تر از هر شب بود و شب عمیق ‏تر از همیشه. نگران شدم که مبادا راه را گم کنید. برخاستم تا شما را بدرقه کنم. هنوز به کوچه نرسیده بودم که دیدم فرشتگان، قندیلی از نور، برفراز جاده گرفته‏ اند و به ما روشنایی می‏ بخشند، تا نزد مادر آسمانی‏تان بازگردید. لبخند بود؟ نمی‏دانم، شاید هم، تمام اشتیاق من، از خاک. هر چه بود، همه صدایم را در آغوش بلاغت کشید: سپاس تو را ای خداوندی که اهل بیت علیه‏السلام را گرامی داشتی.... [2].

باور کن نمی‏ فهمم شما چه نیازی به معرفی دارید؟ چه احتیاجی به شناساندن؟! مگر نشنیده ‏اند. بهشت از خدا گله کرد، که: پروردگارا! در من ساکن می‏کنی ناتوان و تهیدستان را؟ و خدا چنین پاسخ داد: راضی نیستی؟ برایت کافی نیست که ارکان تو را زینت داده‏ ام به حسنین علیهم السلام تا همیشه، بهشت مثل تازه عروسی به خود بالید. [3] .

نمی‏دانم، با این زمین پر از نسیان چه بگویم؟ کنار خاطره‏ ها توقف کنم و تنها امروز قصه ‏ی آن شب را تعریف کنم؟ آن شب که من در بستر بیماری بودم و تو با مادر و برادرت به عیادتم آمدی. یادش به خیر! چه شب عجیبی بود خانه ‏ام بوی آسمان گرفته بود. یادت آمد آرام جانم؟! تو خود را به بازوی چپ من آویختی و حسن علیه‏ السلام به بازوی راستم. چه قدر عزیز بودید و دوست داشتنی. بیماری‏ ام را از یاد بردم و در شما غرق شدم. تا آن که مادرتان فرمود: بچه‏ ها! جدتان بیمار است. بهتر است دیگر به خانه برگردیم تا قدری بیاساید.

تو نمکین‏ تر از حسن علیه ‏السلام و حسن علیه‏ السلام شیرین‏ تر از تو. خود را در آغوش من رها کردید و با التماس به مادر گفتید، ما به خانه نمی‏ آییم. ما پیش پدر می‏ مانیم. آه! حالا می‏ فهمم، چه قدر دلم برای آن روزها تنگ شده برای جنب و جوش‏ها، شور و شوق‏ها. بازی‏های ساده و صمیمی شما. مادرتان رفت. شما کنار من آن قدر سکوت کردید تا خوابتان برد، آرام و شیرین. چیزی نگذشت، که بیدار شدید و مرا در حال خواب دیدید. بلند شدید و از عایشه، سراغ مادرتان را گرفتید. از خانه بیرون زدید. چرا که تنها فرزندان فاطمه نبودید، که عاشقان او نیز بودید.

آسمان غرید و رعد و برق به چشم آمد نگران و پریشان دست یکدیگر را گرفتید. به سوی حدیقه‏ ی بنی‏ النجار دویدید. آسمان ناآرام بود که به حدیقه رسیدید. نشستید. آسمان هم‏چنان رعد و برق می‏ کاشت. دست در گردن یکدیگر، مثل دو کبوتر بچه در آغوش هم، زیر آسمان طوفانی به خواب رفتید. نمی‏دانم چه شد. در آتش تب می ‏سوختم، که با صدای رعد از خواب پریدم. بازوانم کنار بالش بود، و شما دو مهمان شیرین حضور نداشتید. سراغتان را گرفتم دلم آرام نمی‏ گرفت. باران شدیدتر شد. به دنبال شما تا منزل فاطمه‏ ام علیه السلام رفتم. زهرا پریشان شد. دلم لرزید. خدای من نیمه شب است و طوفان در راه و باران جاری و دو کودک، خواب ‏آلود. مادرتان نگران‏ تر از پیش بی‏قراری می‏ کرد. دست‏هایم در آسمان جاری شد:

خداوندا! حسنین من از خانه بیرون رفته‏ اند، تو از جانب من، وکیل آنان باش. نفهمیدم چه شد. ناگهان نوری برخاست. من و زهرایم علیه االسلام، در سایه‏ ی نور آمدیم تا به حدیقه رسیدیم. ابرها متراکم گشت و باران شدت یافت. شما را دیدیم زیر آسمان خوابیده بودید اما قطره‏ای باران بر شما نمی ‏ریخت. نگاه کردم. ماری، با موهای درشت نیستانی و با دو بال وسیع، بر فراز سرتان ایستاده بود. بالی بر سر تو گسترانیده بود و بال دیگر را بر سر حسن علیه‏ السلام. تا رسیدیم، به احترام ما برخاست. به سویم آمد. نگاه کرد و گفت: خدایا! تو را شاهد می‏گیرم و فرشتگانت را، که من شیر بچه‏ های رسولت را حفظ کردم و به او سپردم.

گفتم: تو کیستی؟

نگاهی کرد و با متانت شگفتی گفت: من از سوی جن نصیبین آمده‏ ام. جماعتی از بنی‏ ملیح، آیاتی را فراموش کرده ‏اند. مرا به سوی تو فرستاده‏ اند. این جا، که آمدم ندایی به من رسید، «ای مار! حسنین علیه‏السلام شیر بچه‏ های پیامبرند. آنان را از حوادث شب و روز حفظ کن!» و من چنین کردم.شما را تماشا کردم. چه قدر آرام خوابیده بودید و پشت سرتان، چه بازی‏ های عجیب و غریبی آفریده می‏ شد! قرآن را به او تلقین کردم. اجازه ‏ی رخصت گرفت و رفت. من حسن علیه ‏السلام را بر شانه ‏ی راست و تو را بر شانه‏ ی چپ سوار کردم. پدرتان علی علیه‏ السلام همراه با برخی صحابه از راه رسید.

گفتند، یا رسول الله صلی الله علیه و آله! یکی را به ما بدهید. شما حال مساعدی ندارید! گفتم: خدا کلامتان را شنید و مقامتان را حفظ خواهد نمود. هر دو بیدار شدید - گفتم: حسنم! می‏خواهی بر دوش پدر بروی؟ حسن علیه‏ السلام، - عصاره‏ ی وحی - چنان با ملاحت، با همان خواب‏ آلودگی سخن گفت، که تمام هستی‏ ام پر از شور شد، به خدا، فقط نشستن روی دوش تو را دوست دارم لبخند بر چشمان علی علیه ‏السلام به سجده نشسته بود، که همین سؤال را از تو کردم. در حسن علیه‏ السلام! چنین پاسخ دادی: من هم آن چه حسن علیه‏ السلام گفت.[4] 

تو را چه شد؟ چه شد حسین علیه ‏السلام من! از نام برادر می‏گریی یا از واژه‏ ی امتداد؟
حسن علیه‏ السلام راست می‏گویی. حق با توست. حسن علیه‏ السلام، چه واقعیت غریبی! و چه حقیقت نهانی است. حسن علیه‏ السلام. حسین علیه‏ السلام. شمیم آسمانی در این دو واژه، این دو اسم الهی، نهفته است. نمی ‏پرسی این نام از کجا متولد شده؟ قرآن را ورق بزن! نه... منظورم قرآن ناطق است. خود را مرور کن. حسن علیه ‏السلام را می ‏خوانی، با موسیقی غریب سکوت. حسن علیه ‏السلام به دنیا - که نه - دنیا حسن‏ دار شد، روزها گذشت و او را به نامی صدا نکردند. مادرت از علی علیه‏ السلام نامی طلبید و او فرمود: در این باره، از رسول خدا علیه‏ السلام، پیشی نمی‏گیرم.من از سفر آمده بودم. برادر کوچک و شیرینت را نزد من آوردند. اما خورشید میان قنداقه ‏ی زرد؟! بر دل فرشتگان نمی‏ نشست، که حسن علیه‏ السلام، این پاکی محض، این نور مطلق را میان قنداق زرد تماشا کنند. گفتم: کودک مرا در پارچه‏ ی سفید بپیچید!

آن گاه پدرت از من نامی تقاضا کرد. گفتم: در این مورد، از پروردگارش سبقت نمی‏ جویم.جبرئیل که اشتیاق و انتظار ملائک را تاب نمی‏ آورد، به سویم شتافت: علی علیه ‏السلام برای تو، به منزله‏ ی هارون است برای موسی. پس نام فرزندش، هم نام پسر هارون باشد.

گفتم: ای جبرئیل! نام فرزند هارون چه بود؟

فرمود: شبیر و شبر.

گفتم: ولی، زبان ما عربی است.

لبخند زد: ای رسول الله صلی الله علیه و آله! نامش را حسن بگذار!.

این گونه بود که برای اولین بار، نام حسن بر لبان جبرئیل نازل شد. [5] .

صلی الله و علیک یا حسن بن علی (ع)




پی نوشت:

*م.حسرتی -م.زارع
1 - ناسخ التواریخ، امام حسن مجتبی (ع)

2 - تاریخ چهادره معصوم ، ص 388
3 -همان ،ص 389
4 - ناسخ التواریخ، امام حسن مجتبی (ع) ص 149
5 - منتهی الامال ص 411




نوع مطلب : مناسبتها، 

چهارشنبه 14 تیر 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
بی کسی و تنهایی را که تا مغز استخوان حس کردی بگو!

نه آنکه فکر کنی فقط باید شیعه باشی تا سوخته این معنا گردی و باید شیعه باشی تا این بی کسی را بفهمی ..نه!

مگر نمی بینی عالم پُر گشته از ظلمت و سیاهی ؛ و جنود ابلیس است که مرکب می راند و تجهیزات مهیا می کند و مستضعفین عالمند که مورد ظلم واقع می شوند و دادرسی نمی یابند و آنگاه است که به یاد گفتار هزاران پیامبر راستگو و امین می افتند که وعده فرج داده اند مظلومان عالم را ...

دلت در این معنا سوخت بگو تا با تو از تعبیر آب و آفتاب و روشنی بگویم ...بگذار که واژگان کربلا شده برای یکبار تعبیر گردند ...

گمان می کردم آفتاب می تابد بر خوبان ..
گمان می کردم آب فقط در بالای بلندای ستیغ صبح یافت می شود ..
گمان می کردم روشنایی فقط در دستهای خواهش قنوت هدیه داده می شود ...
گمان می کردم منجی عالم ، مهدی ، فقط و فقط در سرداب مقدس یاد بهترین های عالم را می کند و محبتش مختصّ سید بحرالعلوم و سید بن طاووس هاست و شب و روزش در صحرا و دور دست های ناشناخته می گذرد . گمان می کردم رسیدن به نجات تنها و تنها رسیدن به دوران ظهور است و ما که نمی رسیم ، هرگز نجات نخواهیم یافت !

و در این بین ، تعبیر واژگان کربلا برایم نامفهوم می شد و تفسیری برای قیام امام خمینی(ره) و اصحاب آخرالزمانی اباعبدالله (ع) در ذهن نمی یافتم...در این معادله ، خداوند حکیم برای دنیا و ساکنانش تدبیری اندیشیده بود و پایان خوبی مقدر کرده بود اما ما که به آن روزگاران نمی رسیدیم چه بهره ای از این تدبیر و پایان داشتیم؟

برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.فلسفه های عالم مستاصلم می کرد و آخرالزمان برایم معادله هزار مجهولی می گشت که هرکدام را جوابی می یافتم ، پرسشی دیگر خود را می نمود و متحیرترم می کرد...روزی به تعبیر واژگان کربلا رسیدم و دیدم اگر فرمود «کل یوم عاشورا و کلّ ارض کربلا » و عاشورا جاودانه ماند و تمام لحظات عالم را متعلق به خویش کرد و تمام زمین شد و زمین را قطعه ای از خویش نمود ، از آن جهت است که کربلا ، حضور امام علیه السلام بود و عاشورا ، بصیرت انسانی که خواست خویش را برای همیشه تاریخ از ظلمات چندگانه زمین برهاند و به ملکوت خداوندی بپیوندد.

آری ...کربلا تعبیر در حضور خلیفه الهی داشت و عاشورا ، تعبیر در بصیرت و شناخت انسانی که باید محقق می کرد معنای انسان را ..

و دیدم آب ، که در تمام روضه های عمرم آن را هم ردیف عناصر کربلا شنیده بودم ، همه معنای کربلاست..

و دیدم آب ، که امام(ع)تشنه آن بود ، لبیک انسان گم گشته و راه گم کرده بود به امام تا نجات یابد و به غایت هدف آفرینش برسد.

و دیدم آب ، عطش انسان گمراهی بود که هبوط او را از موطن اصلی اش دور کرده بود.

و دیدم آب ، در دست امام علیه السلام بود در ظهر عاشورا و اگر از سوز جگر فریاد می زد « هل من ناصر ینصرنی» و می گفت «تشنه ام» تشنه سیراب کردن انسان بود و مگر نه اینکه جد اعلایش هم او بود که خدایتعالی در وصفش فرمود : «لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمومنین رئوف رحیم» و امام علیه السلام نیز چونان جد اعلایش ، آن سان مشتاق هدایت انسانها بود که در واپسین لحظات قتلگاه دعا می کرد آنان را که رو در رویش شمشیرها از نیام کشیده بودند و جسارتها کرده بودند و دلش را بارها داغدار بهترین های عالم نموده بودند..

و امام خود آب بود و آب ،خود امام بود که باید درک می شد و شد کربلا.. و مهدی موعود ارواحنا له الفدا همان آب است ...آبی که بئر معطله گشته است در اثر عدم درک حضورش و عجبا از ما و عقلهای غافل ما که در طلب ظهور اوییم اما از حضورش غافلیم ، تو گویی که یکسره از یاد برده ایم امام علیه السلام حضور حی و حاضری است که « بیمنه رزق الوری » و تو گویی فراموش کرده ایم مهدی (عج) دست قدرتمند الله است که مدیریت می کند عالمین را ..و آنگاه بود که تعبیر واژگان آب و خورشید و خون و خاکستر آتشم زد ...

و تو گمان نکن تعبیر خورشید فقط همان معنای ظاهری بود که می دانستی ..خورشید را تو راس بر فراز نیزه بدان که حضورش آرام می کرد طوفان بپاخاسته ذرات عالم را .. خورشید را تو راس در میان تشت زر بدان که ... و یا تعبیر خود مهدی موعود ارواحنا له الفدا که « کیفیت انتفاع از من در دوران غیبتم همچون بهره بردن از خورشید است زمانی که ابرها آنرا پوشیده باشند ».

و همین قدر بدان که خورشید که تعبیرش حضور مهدی (عج) است هرگز نور و حرارت و روشنایی اش را از هیچ ذره ای دریغ نمی کند و می تابد بر خوب و بد یکسان ... و آنگاه بود که دیدم عمری در اشتباه بودم و گمان می کردم آفتاب می تابد بر خوبان ..

دیدم که حضور اوست نفس های قدسی پیر جمارانی ..

دیدم که حضور اوست در کلام های روشنی بخش ولایت فقیه در بزنگاه و غوغای فتنه ها آنگاه که فریاد بکشد و نهیب بزند و ما راه گم کردگان را دعوت به بصیرت کند تا به یاد بیاوریم موسی از طور بر خواهد گشت ..

دیدم که حضور اوست در همین کوچه ها و خیابان ها و شهرها و روستاها آنگاه که مضطرّی بخواندش و برای او اصلا مهم نباشد که آن مضطرّ شیعه است یا نه ..

دیدم که حضور اوست وقتی در نداری و مصیبت و تنگنا می خوانی اش و به لحظه نمی رسد جواب دادنش و گشوده شدن گرهت ...

دیدم که حضور اوست جاری در اشکهای تمام مستضعفان عالم که از سیاهی و واژگونی عالم به ستوه آمده اند..

دیدم که حضور اوست تماشایی در تلاقی اشکها و لبخندهای مادران و پدران شهدا ..

دیدم حضور اوست ... همین جا ... همین لحظه ..

دیدم حضور اوست همین آب که من و تو تشنه آنیم ..

دیدم که تمام عالم حضور اوست ...

و این ظلم بزرگی است اگر بپنداریم تا نیاید ، نیست..

و این جفاست در حق او اگر گمان کنیم در بین ما نیست و در جایی که نمی دانم کجاست در دور دستها و از حال ما بی خبر است ، حال آنکه خود او فرمود « حضور اوست جاری در تمام لحظات ..»

و چگونه ایم در حضور او ... که چه بسیار بگذرد نیمه شعبانها و هیچ بهره ای نباشد ما را از این آب ناب ..نیمه شعبان ، تعبیر آبی است که تشنه آنیم . من و تو و شاید آقا عجل الله فرجه ..




م.حسرتی




نوع مطلب : مناسبتها، 

جمعه 12 خرداد 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
هیچ کس نمی‏ داند آغاز اقیانوس از کجاست و پایانش تا کجا؟

آغاز تو را اما همه دیدند که در دست‏های زنی، از پس دیوارهای کعبه بیرون آمدی و لبخند زدی؛ دیوارهایی که پیش پای خورشید شکاف برداشت، تا روزگار معصوم عدالت آغاز شود؛ تا آفتاب، قدم بر خاک بگذارد.

شکاف‏ های تاریخ، چه عجیب ‏اند! تاریخ، شکاف‏های مقدس خود را از یاد نخواهد برد؛ چه آنجا که عصای معجزه، دریا را شکافت، چه آنجا که یُمن قدوم نوزاد بلندبالایی، دیوارهای بیت العتیق را و چه آنجا که سال‏های بعد، همان مولود معصوم، درهیئت سجده‏ ای مهربان، با لب‏های پرهیز رمضان، با فرق شکافته، خطبه رستگاری خواند و محراب خونین را به لرزه افکند.

برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.امیر نخلستان‏های نیمه ‏شب، امیر گریه‏ های سر در چاه، متولد شد تا بذر عدالت را با دست‏های خویش، در خاک ستم ‏پیشه بیفشاند.کوفه بی‏ مروّتی، کوفه گرسنگی یتیمان و بی ‏تکیه‏ گاهی بیوه ‏زنان، کوفه تزویر و ظلم، از ابتدای تاریخ، چشم به راه او بود و خواب او را می‏دید. مدینه، این کوچه پس ‏کوچه سال‏های جوانی، روزهای نفس کشیدن در جوار رسول‏ (ص) و مهر ورزیدن به ریحانه پیغمبر، سرنوشت ناگزیر او بود.

کودک بزرگ ؛ مرد مردستان ؛ امیر دلاور! سلام بر تو.

چه مبارکند لحظه ‏هایی که حول میلاد تو، خجسته می‏ شوند!

خوش به حال روزگاری که تو را در خویش دارد!

دست‏هایت، آتیه ذوالفقارند و نفس‏های امروزت، خطبه‏ های بلیغ فردای امامت.

محمدِ امین، شادی خود را نمی ‏تواند پنهان نگاه دارد. نگاه کن که به شکرانه ولادت تو، چگونه به سمت و سوی ملکوت، لبخند می‏زند و خدا را سپاس می‏گوید.

درختان غزل، پیراهنی از تصنیف پوشیده‏ اند.

چهره پروانه‏ های احساس، گل انداخته است. بوی عشق همه جا را متبرک کرده است. عقربه ‏ها، به مهمانی خنده رفته‏ اند .اینک، «رجب»، ماه بشارت است و سرشار از فضایل الماس‏گون.

امروز، پنجره‏ هایی رو به بی‏کران احدیت باز می ‏شود و دریاها، صف‏ به ‏صف،جام ‏وصل‏ می‏ نوشند.

دست‏های نیازمندان، آستانی می‏ یابند لبریز از استجابت .

همه آن‏چنان سپید شده ‏اند که از رنگ طلوع هم پیشی گرفته ‏اند.

امروز، چشمه ‏های ازلی، در مصراع نگاه شاهدان تقّرب جاری است.

روز اهدای عشق همیشگی به زمین است. با یک گل، بهار می ‏آید و سرسبزی فراگیر می‏ شود.

منظومه‏ های روح‏نواز شاعران، چه به موقع رسیده‏ اند ؛ با تن‏پوشی از تصنیف! دل را بردار تا هرچه سریع‏تر، خود را به هلهله کائنات و جشنی که برپا شده است برسانیم.




نوع مطلب : مناسبتها، 

پنجشنبه 4 خرداد 1391 :: نویسنده : بهانه بودن
شب داشت به نیمه می‌رسید. نسیم خنکی از لابه لای شاخ و برگ درختان داخل قصر می‌وزید. دور تا دور سالن سرباز‌ها آماده باش ایستاده بودند و از اطراف مراقب متوکل عباسی بودند.

گاه با خنده‌های متوکل می‌خندیدند و گاه به یاد زن و فرزندانشان می‌افتادند و بی‌حوصله سر به زیر می‌انداختند. گوشه سالن نزدیک تخت سلطنتی، سرباز، منتظر لحظه‌ای بود که وزیر سرش کمی خلوت شود. کار در قصر را دوست نداشت. اگر وضع مالی‌اش کمی بهتر بود، یک لحظه هم آنجا نمی‌ماند. به خود قول داده بود تا اگر حال کودک بیمارش کمی بهتر شود، در آن شهر دیگر نماند.

برای دیدن اندازه اصلی لطفا بر روی عکس کلیک کنید.جسمش در قصر بود و دلش پیش خانواده‌اش. وزیر در حال و هوای دیگری بود. متوکل جشن بزرگی ترتیب داده بود و مهمان‌های زیادی دعوت کرده بود که هیچ کدام هم قصد رفتن نداشتند. تازه مهمان‌ها جمع شده بودند و پایکوبی و رقصشان تازه شروع شده بود. متوکل تکیه داده بود به تخت سلطنتی و بطری شراب در دستانش خودنمایی می‌کرد.قصر شلوغ بود سر و صدای مجلس به گوش می‌رسید. هر کس برای خوشحالی متوکل کاری می‌کرد . متوکل دستش را زیر سرش گذاشته بود و با وزیرش پچ پچ می‌کرد. ذهنش جای دیگری بود. متوکل جرعه‌ای شراب خورد و در حال آروق زدن، نگاهش را به چهره وزیر خیره کرد: هر چه این جمع شادی بیشتر می‌کند، من غصه‌ام بیشتر می‌شود.

وزیر سر به حالت تعظیم پایین برد: جانم به قربانت، غصه شما درمان دارد، فقط باید بیندیشیم ببینیم چه کار می‌توان کرد تا علی بن محمد را بین مردم کوچک کنیم و مردم بفهمند او برای ما ارزشی ندارد و ما هراسی از او نداریم.متوکل دستی به ریش‌ بلندش کشید و اندکی به فکر فرو رفت: آری، درست می‌گویی. اگر ما بتوانیم او را نزد خود آوریم و او را تحقیر کنیم، همه می‌فهمند که او هیچ قدرتی ندارد و با این فکر پایه حکومتم محکم‌تر می‌شود. آفرین وزیر، آفرین بر هوش و ذکاوت تو!

برق شادی در چشمان متوکل می‌درخشید و با خوشحالی از جایش نیم‌خیز ‌شد. در یک لحظه نگاهش به مهمان‌ها ‌افتاد؛ مهمان‌هایی که از شهرهای دور و نزدیک به آنجا آمده بودند. متوکل سر به سوی سربازی که کنارشان ایستاده بود، بر‌گرداند: هر چه زودتر می‌روی به خانه
علی بن محمد و او را به اینجا می‌آوری. اگر از آمدن امتناع کرد با زور او را پیش من آورید.

دل سرباز لحظه‌ای از زدن باز می‌ماند. رو به وزیر می‌کند. آهسته لب‌هایش می‌جنبد: والا حضرت! جانم به قربانت، من مدتی است منتظرم تا صحبت شما با خلیفه بزرگ به اتمام برسد تا عرض کوچکی خدمتتان داشته باشم.وزیر بدون توجه به سرباز نگهبان، در حالی که نگاه از متوکل بر می‌دارد، زیر لب می‌گوید: اول شما اطاعت امر کنید و
علی بن محمد را به اینجا بیاورید، سپس به خواسته‌ات گوش می‌سپارم.

صدای سرباز به لرزه می‌افتد: آخر کودکم بیمار است و حال ندارد. مادرش پیغام فرستاده که هر چه زودتر به منزل بروم تا او را به طبیب برسانم. وزیر صدایش را بلند می‌کند: هر چه زودتر به دستور عمل کن...


ادامه مطلب


نوع مطلب : مناسبتها، 


( کل صفحات : 13 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
درباره وبلاگ



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...

نوای مهدوی

این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :